تو کشف می کنی که زندگی تقریبا گذراندن امتحان معنوی است . اربابان کلیسا توضیح می دهند که خداوند بشر را در مرکز جهان خاص خود که به وسیله تمامی کیهان احاطه شده قرار داده است آن هم برای یک هدف واحد : برای به دست آوردن یا از دست دادن رستگاری . و در این امتحان تو باید به درستی میان دو قدرت مخالف دست به انتخاب بزنی . قدرت خداوند و وسوسه های کمین کننده شیطان .
اما بدان و آگاه باش که در مواجهه با این منازعه تنها نیستی . در واقع به عنوان یک فرد تو برای تعیین وضع و موقعیت خود در این زمینه صاحب صلاحیت نیستی . بلکه این کار در قلمروو صلاحیت اربابان کلیسا است . آنها در آنجا ناظرند که کتاب مقدس را تقسیر کنند و به تو بگویند که در هر گامی که بر می داری آیا همراه و در کنار خداوند هستی یا به وسیله شیطان اغفال می شوی . اگر از تعالیم آنها پیروی کنی به تو اطمینان می دهند که پس از مرگ اجر وپاداش نصیبت خواهد شد . اما اگر نتوانی مسیری را که آنها توصیه و تجویز می کنند در پیش بگیری ، آنوقت خوب ... مورد لعن و تکفیر قرار خواهی گرفت .
در اینجا مسئله مهم فهمیدن این نکته است که تمامی جنبه های دنیای قرون وسطی بر حسب مسائل مربوط به آخرت تعریف و بیان شده است . تمامی پدیده های زندگی از توفان و رعد و برق اتفاقی یا زمین لرزه و تابرداشت محصول خوب یا مرگ کسی که عزیز است ... همه و همه به اراده خداوند یا بدخواهی شیطان تعیین می شود . عوامل جوی و جغرافیایی یا باغداری یا بیماری معنی و مفهومی ندارد . همه اینها بعدها پدید می آید و تا حالا که تو تماما به کشیشها اعتقاد داری پس این دنیا به طور مسلم تنها از طریق عوامل معنوی عمل می کند .
"خوب تصور کن که آن واقعیت کم کم در هم می شکند ".
نگرش قرون وسطایی به جهان ، نگرش تو به جهان در قرنهای چهاردهم و پانزدهم به تدریج از هم جدا می شوند . اول تو متوجه برخی کج اندیشیها و نادرستیها از سوی خود کشیشان می شوی : مثلا می بینی که در خلوت عهد و قرار درستی و پاکدامنی شان را می شکنند ، یا وقتی که مقامات حکومت از فرامین کتاب مقدس سرپیچی می کنند با نادیده گرفتن و چشم بستن بر آنها انعام و چاداش می گیرند !!!
این کجروی ها و نادرستی ها به تو هشدار می دهند ، زیرا همین کشیشها خود را تنها رابط و عامل پیوند میان تو و خدا قلمداد می کنند . توجه داشته باش که آنها تها مفسران کتاب مقدس هستند ، یگانه داوران رستگاری تو .
ناگهان تو در وسط شورش و طغیان تمام عیار قرار می گیری . گروهی به رهبری مارتین لوتر خواهان جدایی کامل از مسیحیت پاپی است . آنها می گویند که کشیشها فاسد هستند و می خواهند که سلطه آنها بر اذهان مردم پایان پذیرد . کلیساهای جدید بر پایه این افکار که هر کسی بتواند شخصا به خط و کتابت دسترسی داشته باشد و آنها را همانطور که هستند ، بدون هیچ میانجی ، تفسیر کنند شکل می گیرد .
در برابر دیدگان ناباورتو ، این شورش به نتیجه می رسد . کشیشها کم کم از میدان به در می شوند . قرنها بود که اینها واقعیت را تعیین می کردند و حالا جلوی چشمت اعتبارشان را از دست می دهند . اتفاق نظر آشکار درباره ماهیت جهان و درباره هدف بشر که بر پایه تعبیر و توصیف کشیشها استوار بود ، فرو می پاشد .
نوشته شده در یکشنبه 22 شهریور1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
شنیدهام که شبانه تو را در گوشهای از گورستان مدفون کردهاند، چه احساسی بدتر از غربت! چه غریبیم در خانه خودمان! چقدر درد کشیدهایم در این سرای اندوه...
کاش گربه کوچکمان هیچگاه نفت نداشت، کاش از نبود این همه نعمت به دیگران التماس میکردیم، کاش زمینهایمان خشک بود و کویر، کاش سرزمینمان سرزمین 4 فصل نبود، کاش زیبا نبود، کاش عظمت نداشت، کاش فرهنگ و گذشتهای نداشت که به آن ببالیم! شاید در آن صورت کسی در این سرزمین تشنه قدرت نبود، شاید کسی تو را به خاطر پول و قدرت شبانه دفن نمیکرد، شاید اصلاً تو کشته نمیشدی برای آزادی!!!
هیچگاه به اندازه امروز به مردگان غبطه نمیخوردم؛ اما این روزها به تو غبطه میخورم. به تو که مادرت هنوز چشم انتظار بازگشتت به خانه است. به تو که پر از آرزو بودی، پر از رؤیاهای قشنگ، پر از شور و اشتیاق بودی و انگیزه...
چه کسی دلش آمد بدن زخمی و رنجورت را بیصدا به خاک بسپارد؟ کاش آن لحظه من کنارت بودم... تو غریب نیستی عزیزم! من غریبم که در دنیایی از نفرت و گناه جاماندهام...
تولدت مبارک، که قدم به دنیایی گذاشتی که هرچه باشد از اینجا بهتر است.
گل قشنگ من! افتخار ایرانم، کاش ایرانم ویران بود اما فرزندانش را شبانه به دل خاک نمیسپردند.
عزیزکم! شرمنده چشمان همیشه منتظرت هستم، شرمنده مشتهای گرهماندهات هستم، شرمنده جوانی به ثمر نرسیدهات هستم... شرمندهام چون من ماندهام و تو رفتهای و من برای رفتنت سکوت را گزیدهام... شرمنده توام عزیزم...
عزیزم، به دیدنت میآیم! به سرزمینی که غریبانه در آن به خواب رفتهای، چه مقدس میشود این زمینها! چه با عظمت میشود مزارهای بدون نام با ابهت گلهای افتخار و اشکهای به جامانده از خشم و انتظار... اندوهوار به دیدنت خواهم آمد! عزیزکم، افتخار ایرانم...
نوشته شده در شنبه 7 شهریور1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
در دوران حكومت استبدادي و جابر محمدرضا پهلوي، ساواك (سازمان اطلاعات و امنيت كشور) در تمامي شئون زندگي ايرانيان دخالت ميكرد. اولين رئيس ساواك سپهبد تيمور بختيار، فردي قلدر و روانپريش بود كه دوران كودكي و نوجواني سختي را گذرانده و به همين سبب مجموعهاي از عقدههاي روحي و رواني بود. انتصاب وي به رياست دستگاه سركوب شاه به همين دلايل بود، زيرا مستشاران خارجي كه ساواك را سازماندهي كرده بودند به خوبي ميدانستند فردي كه داراي عواطف انساني و سلامت روح و روان باشد حتي نميتواند به يك گنجشك و يا يك گربه آسيب برساند، چه برسد به آنكه دست و پاي مردم را بشكند و آنها را روي تخت فلزي و چراغ پريموس زنده زنده بريان نمايد! چنين فردي هم پر واضح است براي انتخاب همكارانش سراغ افرادي مردمآزار و داراي عقدههاي روحي و رواني ميرود و آنها را در سمتهاي تعقيب و مراقبت و خبرچيني و بازجويي از دستگيرشدگان قرار ميدهد. ساواك (دستگاه سركوب و پليس خفيه شاه) تاب هيچ نوع مخالفت و اعتراضي را نداشت و نه تنها اعضاي اپوزيسيون مسالمتجو نظير اعضاي نهضت آزادي و جبهه ملي را دستگير و به كميته مشترك ضد خرابكاري (در پشت ساختمان مركزي شهرباني) منتقل و تحت شكنجههاي وحشيانه قرار ميداد، بلكه جوانان دانشآموز و دانشجو در سنين پايين را به خاطر داشتن يك جلد كتاب و خواندن يك جزوه به زندان اوين منتقل و به زندانهاي طويلالمدت و سلولهاي انفرادي ميانداخت. در آن دوران سياه كه مردم بيگناه را شبانه در اوين به جوخه اعدام ميسپردند و ساكنان ده اوين در نيمههاي شب با صداي رگبار مسلسل عوامل رژيم از خواب شبانه ميپريدند نام «زندان اوين» حتي بيشتر از نام «ساواك» لرزه بر اندام مردم ميانداخت. بسياري از دستگيريها هم بيمورد و براساس پروندهسازيهاي واهي و كذب بود. به دليل فجايعي كه در زندان اوين بهوقوع پيوسته بود يكي از اولين مراكز سركوب و اختناق رژيم كه در جريان انقلاب مورد تهاجم مردم قرار گرفت مجموعه زندان اوين بود كه بخشهايي از آن، از جمله بند معروف 209 توسط اسرائيليها ساخته شده بود و هنوز هم به بند اسرائيليها معروف است. اينجانب در نخستين ساعات سقوط زندان اوين و تسخير آن توسط مردم همراه با مرحوم آيتالله سيدمحمود طالقاني، شهيد كچويي و پدر رضاييها به بازديد از دژ فروريخته اوين رفتم و از سلولهاي انفرادي و بند زنان و بخشهاي مختلف زندان و اتاقهاي بازجويي و ديوارهايي كه هنوز آغشته به خون زندانيها و شكنجهشدهها بود بازديد كردم. شرح اين بازديد را 30 سال قبل در كتاب اسرار زندان اوين نوشته و منتشر كردهام. همچنين در آن روز مصاحبهاي با مرحوم آيتالله سيدمحمود طالقاني انجام دادم كه در هفته اول پيروزي انقلاب در مجله اطلاعات هفتگي به چاپ رسيد و در كتاب وزين دوجلدي زندگي آيتالله طالقاني (شركت انتشار) نيز نقل گرديده است. همچنين در دو جلد كتاب «زندگي و مبارزات آيتالله طالقاني» و «رحلت يا شهادت» آمده است. اين روزها كه به دليل حوادث پس از انتخابات 22 خرداد مجددا نام زندان اوين بر سر زبانها افتاده است، نقل بخشهايي از اين مصاحبه تاريخي خالي از لطف نيست. حضرت آيتالله طالقاني، در اين لحظه كه اين كانون ظلم و ستم و مركز شكنجه و قتل فرو ريخته است نظر شما در مورد زندان اوين چيست؟ واقعا لحظهاي تاريخي است. رژيم جبار و قلدر پهلوي هر نداي مخالفي را در گلو خفه ميكرد و مردم را به كوچكترين بهانهاي به اينجا منتقل ميكرد و تحت شكنجههاي وحشيانه قرار ميداد و چه بسيار جواناني كه روي پاي خود وارد زندان ميشدند و جنازه لتوپار شده آنها با اتومبيل نعشكش از اين كانون ظلم و ستم خارج ميشد. مردم بايد ارزش اين انقلاب عظيم را بدانند كه يكي از بزرگترين دستاوردهايش كه الان شاهدش هستيم فروپاشي زندان مخوف اوين است كه در سلولهاي آن بسياري از جوانان ما را به جرم آزادانديشي و آزاديخواهي شكنجه و شهيد كردهاند و اگر اين ديوارها زبان داشتند چه فجايعي را براي ما تعريف ميكردند. شاه و عوامل و اذنابش خود را صاحب مملكت و مالكالرقاب مردم و جان و مال و ناموس ملت ميدانستند، در حاليكه حكومتگران نوكر مردم و حقوقبگير آنها و در واقع مستخدم آنها هستند و بايد در خدمت منافع ملك و ملت باشند نه آنكه ملك و ملت را در خدمت منافع شخصي خود بگيرند. كساني كه در قدرت هستند اگر بر نفس خود مسلط نباشند قدرت چشم آنها را كور ميكند و كمكم از حقيقت دور ميشوند و آنطور كه تاريخ نشان داده است همين اعمال زور و قدرت سركوبگرانه در نهايت وسيله سقوط آنها ميشود. در مورد شاه هم ديديم كه كمكم صف خود را از مردم جدا كرد و تصور كرد كه ساواك و گارد شاهنشاهي و اطرافيانش قادر به حفظ قدرت و موقعيت او هستند. او مردم را به حساب نميآورد و خودش را موجودي استثنايي و عقل كل ميدانست كه همگان بايد از منوياتش پيروي كنند و تاب هيچ مخالفتي حتي مخالفتهاي غيرسياسي را نداشت و من شخصا به خاطر دارم بعضي كارشناسان اقتصادي را هم چون نظري خلاف نظريات اقتصادي او داشتند دستگير و شكنجه كرد. به نظر شما آينده اين زندان چه خواهد شد و آيا ما در نظام جديد هم چنين زندانهايي خواهيم داشت؟ همه كساني كه امروز در صف اول انقلاب هستند از رهبر انقلاب، حضرت امام امت تا ديگران و اين طلبه حقير شلاق ساواك و ظلم ساواك و طعم زندانهاي رژيم استبدادي را چشيدهاند و بهتر از هر كسي ميدانند چه ظلمي به مردم و به ويژه جوانان اين مرز و بوم رفته است. اسلام براي آزادي مردم آمده است و ما در اسلام از اين چيزها (شكنجه و سلول انفرادي) نداريم و اصلا در اسلام چيزي به نام زندان وجود ندارد. اگر كسي كاري خلاف قوانين مملكت و شرع انور اسلام انجام دهد مجازات آن معلوم است و در دادگاه عدل اسلام طبق قوانين اسلام كه داراي روح عفو و بخشش است محاكمه و مجازات ميشود. زندان از اين نوع (زندان سياسي) هم نخواهيم داشت زيرا در صورت استقرار اسلام ابراز عقيده و بيان آزاد است و مردم براي ابراز نظر و عقيده منعي ندارند. ما خواستار جامعهاي هستيم كه حتي در آن اگر كسي طرفدار استقرار رژيم سلطنتي هم باشد بيايد و آزادانه حرفش را بزند. در هر جامعهاي كه آزادي بيان و عقيده و امثالهم وجود داشته باشد مسلم است مخالفان به سوي خشونت هم نخواهند رفت و موردي پيش نخواهد آمد كه دولت و مردم را در برابر هم قرار دهد. بنابراين جز موارد ضروري كه بايد متهمان جرائم بزرگ نظير قتل تا قبل از برگزاري دادگاه مدتي را به اجبار در بازداشت باشند، كه آن هم بسيار كوتاه خواهد بود. بازداشتگاهي نخواهيم داشت و با رسيدگي فوري در دادگاه عدل اسلامي زندانها خالي خواهند شد و البته كه از نوع زندان اوين (زندان سياسي) نخواهيم داشت و انقلاب ما براي همين بود كه فضاي سياسي باز شود و مردم بر سرنوشت خود حاكم باشند و در بيان عقايد خود آزاد باشند.
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
ارغوان پنجه خونين زمين / دامن صبح بگير/ وز سواران خرامندهي خورشيد بپرس/ كي برين درهي غم ميگذرند؟ هوشنگ ابتهاج (هـ. الف. سايه) حالمان خوش نيست انگار. تلويزيون سنگتمام گذاشت براي گفتههايي به نام «اعتراف» كه هر آن كه سري و عقلي دارد ميداند، خاليست و غيرقانوني. و تصوير عطريانفر شريف و ابطحي دوستداشتنياي كه من در قاب شيشهاي تلويزيون خانهام (كه اين روزها به مصداق خانه لرزان عنكبوت تبديل شده) برآيند يك روند ساختگي بود. مانند يك رزميكار كه با تمام قدرت مشتي را به ديافراگم حريف وارد ميكند اما قدرت دروني حريفش همان نيرو را به خودش بازميگرداند و اوست كه زمين ميخورد. حمله ميكند اما زمين ميخورد. من تحليلگر سياسي نيستم. از احساسم ميگويم و لحظهاي كه محمد عطريانفر دستش را بالا برد، بهطوري كه از قاب كوچك دوربين تصويربردار رسانهملي بيرون زد و گفت: «افتخار ميكنم كه شكست خوردهام» اين همان لحظهاي بود كه حريف ضربه خورد، عقب نشست و طنين واژهاي «شكست» عطريانفر كه سالهاست ميشناسمش و از شرافتش هم كم نديدهام همان رخدادي بود كه بالاخره شكل گرفت. آن اعتراف بزرگ كلاسيك يادم ميآيد كه ديروز دوستي به نقل از آستورياس مثال زد. اعتراف گاليله مقابل دادگاهي كه ميخواست او قبول كند كه برعكس گفته او زمين گرد نيست و اصلا مركز جهان است. گاليله تاييد كرد كه زمين همانطور كه عاليجنابان ميگويند گرد نيست و اصلا او ياوه گفته است! اما زمين گرد بود و هست و خواهد بود و اعتراف گاليله در دادگاه نمايشي از گردي زمين نكاست. همانطور كه در مقياس امروزمان شكستي كه عطريانفر از آن دم زد، چيزي از پيروزي و همبستگي مردم و تلاششان براي احقاق حقوقشان كم نكرد. من تحليلگر سياسي نيستم، اما در استدلالهايي كه عليه اصلاحات و مردمان معترض - كه خسوخاشاك خوانده شدند ـ در بولتنهاي خبري مفرح همچون فارس و برنامه تصويري اعصاب و روان 20:30 و سرآمدشان روزنامه مكرمه كيهان خواندهام فقط و فقط آن بيت مولانا به يادم آمد كه «پاي استدلاليان چوبين بود/پاي چوبين سخت بيتمكين بود... حضرات كار را به جايي رساندهاند كه هر تنابندهاي بر خود ميپيچد ـ حال اين پيچيدن يا از سر استيصال اصولگرايانه است يا ضربات مهرورزانه ـ دادگاه يا آن دكور قهوهاي رنگي كه تلاش كرده بودند شبيه دادگاه باشد با حقيقت ماجرا نميخواند. ابطحي با صورتي پريشان و عطريانفر نازنين با صدايي و نگاهي دو پهلو از ماجرا ميگفتند. كيهان عزيزمان كه شبانهروز عرق ميريزد و مدام دنبال كودتا ميگردد نيز نتوانست چيزي بيابد اما انبوهي از مخاطبان رسانه بياعتبار شده ملي! ديدند كه مخالف خواني و صداي ديگر بودن چه بر سرتان ميآورد. من عصباني هستم. به عنوان يك شهروند. از اينكه به شعورم توهين شده و اينكه تلاش ميكنند با شيوههاي نخنما شده ميخواهند ما را به سالهاي دور بازگردانند عصبانيام ميكند. من از اينكه يكي از بهترين مديران مطبوعاتي ايران، لاغر شده، تكيده، اما با سري بالا از روي كاغذ چيزي ميخواند خندهام ميگيرد. لطفا ما را نخندانيد، همصدا با عطريانفر كه دستش از قاب كوچك بالاتر رفت، ميگويم: شكست خورديم! و حالا قصه ديگري آغاز شده است كه اصولا معناي شكست را تعويض كرده است به كدامين گناه؟ سوال من اين است، به كدامين قانونگريزي اينطور با فرزندان شريف اين خاك چنين برخورد ميشود و انواع مشاييها، كردانها و عليآباديها و اقمارشان مصداق پيروزي و دموكراسي هستند، كه اگر پيروز ايشان هستند ما ميخواهيم همان شكستخوردگان باشيم! كه اگر تصوير اين است، آري پيروزي از آن شما و شكست از آن ما. بسياري از همين شكستخوردگان زخم خورده داغ و درفش هستند و فريادرسي هم نيست. اما تاريخ راه خود را ميرود و تنها كبود ميشوند و اعترافها پخش ميشود اما زخم ترميم ميشود و ذهن و حافظه باقي ميماند، مثل سنگ. محمد عطريانفر متولد ظهر روز 28 مرداد 1332 است! و هميشه ميگفت من با سياست زاده شدهام و حالا كه تصويرش را در قاب كوچك تصويربردار رسانه بياعتبار ملي ميبينم به سال 32 فكر ميكنم. من از اصولگرايان ممنونم كه حافظه ما را كه مدتها بود تضعيف شده بود، دوباره تقويت كردند. هرچند حالمان خوب نيست اما زخمها ترميم ميشوند و هرچه زندان بيشتر شود و اعتراف پرمايهتر دستها از قاب كوچك تصويربردار بالا و بالاتر خواهند رفت. به قول سايه، ابتهاج نازنين احساسم را ميگنجانم در واپسين تكهي شعر بلند ارغوان كه در حبس سرود و مطمئن باشيد آسمان تهران از آن ماست، آسمان ايران. «ارغوان بيرق گلگون بهار / تو برافراشته باش / شعر خونبار مني / ياد رنگين رفيقانم را / بر زبان داشته باش/ تو بخوان نغمهي ناخوانده من ارغوان، شاخه همخون جدامانده من.»
نوشته شده در دوشنبه 12 مرداد1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
خوانندگان جان، سلام. از اينكه آهنگ درخواستي براي ما ارسال ميكنيد، تا آنرا برايتان پشتپردهنگاري كنيم، سپاسگزاريم. امروز دو ترانه متفاوت داريم كه هرچند در زمانهاي مختلفي سروده شدهاند اما قرابت معنايي آنها، ما را بر آن داشت كه اين دو را با هم بررسي كنيم. ترانه اول محصول مشتركي از استيري و 2A.f.m و ترانه دوم هم كار مشتركي از افشين و تهي است. عجيب و غريب بودن اسامي مذكور احتمالا توطئهاي پيچيده را پشت خود دارد. با اون چشاي عسلي/ اون موهاي مخملي/ چه شانسي زد در خونمو/ شدم عشق اولي ترانهسرا سعي دارد به صورت رمزي با فريبخوردگان صحبت كند. شاهد مثال اينكه عبارت «موهاي مخملي» هر شنونده عادل و بيطرفي را به ياد انقلاب مخملين مياندازد. در بخش بعدي ترانهسرا از «عشق اول» صحبت ميكند كه خود بهتر ميدانيد اولين عشق عموما با اولين اغفال، همراه است. به بيان ديگر، اتاق فكر اغتشاشات از اينكه اولين اغفالكننده مردم فريبخورده است، خوشحال به نظر ميرسد. با اون کلام بيکلک/ که نرمه مثل قاصدک/ اين دل و آتيش زدي و/ قلب ما شد ترک ترک در اين بخش ترانهسرا آقايان هاشمي رفسنجاني، خاتمي، كروبي و موسوي را خطاب قرار ميدهد و از صحبتهاي مخملين آنان دفاع ميكند. او براي اينكار مجبور است تا حرفهاي آنها را «كلام بيكلك» بنامد. در بخش بعدي ترانهسرا قصد دارد، صحبتهاي اين چهار نفر را درباره كشتهشدگان اخير، شفقتآميز نشان دهد. آنجا كه ميگويد: «اين دل و آتيش زدي و قلب ما شد ترك ترك.» نوعي پروسه مظلومنمايي مدعيان دروغين اصلاحات تكميل ميشود. اگه تو بخواي، که با ما بياي/ تا ته تهش هستم در بخش آخر، ترانهسرا همراهي خود تا تهخط را به رهبران اغتشاشات يادآوري ميكند. قبل از اينكه به سراغ ترانه بعدي كه كليپ آن به كرات در شبكههاي ماهوارهاي پخش شده، برويم، شما را به تامل مجدد در ترانه قبلي دعوت ميكنم. به راستي استفاده از عبارت «موهاي مخملي» شما را به ياد «انقلاب مخملي» نمياندازد؟ واژه «نرم» معنايي غير از «كودتاي نرم» دارد؟ «آتش زدن دل» ما را ياد آتش زدن سطل آشغالها و باقي اموال عمومي نمياندازد؟ اون دو تا چشم عسلي/ با اون نگاه مخملي/ دونه به دونه بگو چند/ آهاي آهاي اغتشاشگر خوشگله ... وقتي مياي دوون دوون/ رد ميشي از تو کوچمون/ ميبري تو با آشوبطلبيات/ هوش و حواس از سرمون/ چه غوغايي بر پا ميشه/ سرتاسر محلهمون/ آشوبطلب آشوبطلبانتويي/ دوست دارن پير و جوون بيت اول اين ترانه، شبيه ترانه قبلي نيست؟ به راستي اين تشابه ميتواند اتفاقي باشد؟ « با اون چشاي عسلي/ اون موهاي مخملي» ترانه قبلي، جاي خود را به « اون دو تا چشم عسلي/ با اون نگاه مخملي» ميدهد. خودتان بخوانيد حديث مفصل از اين ماجرا. فكر كنم نيازي به توضيح بيشتر نباشد. كلمات خود خبر از سر درون ميدهند!
نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
در راستاي اينكه بسياري از خوانندگان از ما درخواست كردند كه با تهيه پرسشنامهايي حساب ميان خوانندگان محترم و عدهايي از بيگانگان نفوذ كرده در ميان آنها را از يكديگر جدا كنيم بنابراين ما با تهيه پرسشهايي قصد كشيدن مو از ماست را داريم. پرسشهاي زير آنقدر تخصصي و حرفهايي طراحي شدهاند كه شما حتي اگر بخواهيد هم نخواهيد توانست به آنها پاسخ غلط و انحرافي بدهيد. در پايان شما ميتوانيد با مراجعه به سايت رسمي شبنامه به نشانه www.Farzandamrajab رفته و از آنجا روي مركز اعصاب و روان كليك كنيد ضمن دستيابي به پاسخهاي كاملا تشريحي با دامهاي تستي نيز آشنا شويد و درصد نهايي خود را با توضيحات انتهايي تطبيق دهيد: 1- در دو ساعت پاياني شب كجا هستيد؟ 1) روي خرپشته 2) سر سفره شام 3) مشغول تماشاي سريالهاي معناگرايانه 4) پاي راديو 2- به كدام ورزشكار زير علاقهمنديد؟ 1) حسين رضازاده 2) علي دايي 3) حميد استيلي 4) علي كريمي 3- اسباببازي مورد علاقه شما كدام است؟ 1) كلاشينكف پلاستيكي 2) عروسك باربي 3) تانك و نفربر 4) ماشين كنترلي 4- در صورت سفر به يك كشور خارجي اولويت سفر شما كدام كشور زير است؟ 1) چين 2) آلمان 3) روسيه 4) آمريكا 5- موبايلهاي شما در شرايط حساس.... 1) كلا وصل است 2)كلا قطع است 3) اول وصل بعد قطع ميشود 4) اول قطع بعد وصل ميشود 6- كداميك از موارد زير مصداق «تهييج افكارعمومي» است؟ 1) سريال «بيست و يك منهاي نيم» گرم 2) هواي آلوده 3) نظرات فوق كارشناسي دوستان سيما خانوم 4) ترافيك 7- از ميان شخصيتهاي تاريخي زير به كدام گزينه علاقه بيشتري داريد؟ 1) طلحه و زبير 2) عمروعاص 3) هيتلر 4) اميركبير 8- كدام راهكار زير براي تنبيه و تنبه بچههاي بد و بيتربيت موثرتر است؟ 1) ماساژ و انجام حركات شبه ايروبيك 2) اعزام آنها به جاهاييكه آسمانش به اين رنگ نيست 3) پرداختن به بازي «گرگم و گلهميبرم» با آنها 4) مصاحبه و گفتوگو در حوالي جامجم 9- خواننده مورد علاقه شما چه كسي است؟ 1) محمدرضا شجريان 2) ساسي مانكن 3) تتلو 4) شما اهل طرب نيستيد 10- در روزهاي اخير در كداميك از خطوط زير، بيشتر تردد داشتيد؟ 1) امام حسين- آزادي 2) قيطريه- دركه 3) پاستور- نارمك 4) فاطمي- بهارستان 11- رنگ مورد علاقه شما كدام است؟ 1) سبز 2)سياه 3) خاكستري 4) سفيد مايل به قرمز 12- از چه طريقي نياز به «مطالعه داستانهاي تخيلي» خود را برآورده ميكنيد؟ 1) با مطالعه آثار خانوم جي كي رولينگ 2) با مطالعه روزنامه جوان امروز 3) با مطالعه سايتهاي خبرگزاريهاي مهربون 4) هر سه گزينه 13- هنرمند مورد علاقه شما كيست؟ 1) آقا فرج سين 2) آقا محسن ميم 3) آقا دانيال عين 4) مهناز خانوم الف
پس از درصدگيري به توضيحات زير دقت كنيد. چنانچه درصد شما: الف) زير 25 درصد باشد: شما خس و خاشاك هستيد. شما، خود اغتشاش هستيد. نماد زنده و متحرك يك اراذل و اوباش بيشخصيت كه مدام در حال گام برداشتن در جهت اقدامات تخريبي هستيد احتمالا به علت اقدام سريع دوستان و آشنايان، شما در حال حاضر مشغول نوشيدن آب خنك هستيد. بهدليل اينكه شما ذاتا منحوس و اصطلاحا «جنس خراب» هستيد، بيش از اين در مورد شما توضيحي نميدهيم. بين 25 تا 50 درصد: شما موجودي بياراده و فاقد عزت نفس به ميزان مكفي هستيد در اثر مشاهده برخي رويدادهاي شور و تند و البته نه تلخ، جوگير شده و اقدام به حاضر شدن در جاهايي كرد كه مطلقا نبايد در آن امكان آفتابي ميشديد. پس خواهشمنديم كمي با ارادهتر از قبل باشيد و ضمن پرهيز از فكر كردن به جربزه به نان و محصولات وابسته به آن بينديشيد. بين 50 تا 75 درصد: شما از دوستان اصولي ما هستيد كه بسيار بسيار وظيفهشناس هستيد خودتان ميدانيد در هر سال در ايامي چند از قبيل مراسم پيادهروي دسته جمعي بايد در صحنه حاضر شويد بنابراين بسيار شيك و محترم به وظيفه خود عمل ميكنيد. بالاي 75 درصد: شما خيلي بيشتر از گروه فوق وظيفهشناستر هستيد. علاوه بر انجام اقدامات گروه بالا به وظيفه خود در استقبالهاي مردمي و برخوردهاي مردمي نيز كاملا واقف هستيد. آنقدر شما خوبيد كه پيدا كردنتان بسيار بسيار مشكل است زيرا مطلقا از اهالي كوچه ريا نيستيد به همين خاطر ما در دريافتن شما دوستان نادر كمي مشكل داريم. به هر حال ما كه به نوبه خود از زحمات شما بسيار ممنون و متشكريم.
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
خوانندگان جان، سلام. ميدانم كه بيصبرانه منتظريد تا يك پشتپرده ديگر را براي شما گراميان آشكار كنيم، بنابراين بيشتر از اين شما را منتظر نميگذاريم و ترانهامروز را بررسي ميكنيم. ترانه امروز متعلق به يك خانواده وابسته به باندهاي قدرت و ثروت است. فعالاني كه چندين سال است در عرصه رسانهاي عرضه اندام كردهاند (كه حقيقتا عرضه اندام كار ناشايستي است) و از آشكارشدن روابط خانوادگي خود ابايي ندارند. جواني به نام «كلاه قرمزي» كه سالها پيش با همكاري و همدستي پسرخاله خود به تهران آمد و اينك بعد از يكدهه ابايي از آن ندارد كه ديگر اقوام خود مانند «پسر عمه زا» را از تريبون رسانه ملي به مردم كشورمان معرفي كند. پسر خاله كلاه قرمزي با شعار «نون بگيرم، نفت بگيرم» قصد داشت شعاري مشابه آوردن نفت سر سفره مردم را بيان كند كه شكست خورد. با ذكر اين مقدمه به بررسي يكي از ترانههاي اين گروهك ميپردازيم. آقاي راننده، آقاي راننده/ يالا بزن تو دنده ترانهسرا در اين بيت با اينكه زباني كودكانه را براي ارتباط با مخاطب برگزيده، اما در پي القاي مفاهيمي پيچيده است. در يك نگاه كلي شايد اين بيت يك درخواست ساده براي در دنده گذاشتن يك اتومبيل باشد اما در باطن عبارت «آقاي راننده» به يكي از عوامل اصلي و گردانندگان اغتشاشات اخير اشاره دارد و از او ميخواهد كه به خشونت دست يازيده و با زدن توي دنده مردم و مسوولان، براي رسيدن به مقاصد شومخود تلاش كند. طبيعتا وقتي آقاي راننده اين كار را كرد، فريبخوردگان كه افسار خود را به دست او دادهاند، از اين حركت تبعيت خواهند كرد. برو به سمت تهرون/ ميخوام برم تلويزيون اما شما نگاه كنيد كه اين اغتشاشگران و مدعيان دروغين اصلاحات، از 10سال پيش با مطرح كردن اين ترانه، چه برنامهريزي بلندمدتي براي كار كردن روي ذهن نسل جوان امروز (و كودكان ديروز) داشتهاند. ترانهسرا ميكوشد رفتن به تلويزيون و جامجم را براي كودكان آن روز و جوانان امروز فصلالخطاب اغتشاشات نشان دهد. برخي از اين فريبخوردگان در ذهن منحرف خود معتقدند كه با در دست گرفتن صدا و سيما، ميتوانند به راحتي اهداف پليد خود را عملي كنند و از همين رو چند راهپيمايي هم به سمت مقر صدا و سيما در خيابان جامجم طرحريزي كردند. تيري كه خوشبختانه همچون گذشته به سنگ خورد. من ميشم همكار مجرييييييي/ همدم و همراه مجرييييييي/ ميگيم و ميخنديم و شاديم و سرخوش/ واسه بچهها داريم برنامه خوش/ ميگيم و ميخنديم و شاديم و سرخوش/ ديگه تهنا نيستيم، گل ميديم به دست هم با دلهاي خوش در اين قسمت از ترانه سعي ميشود كه يك اتوپيا و شهر آرماني براي مخاطبان تصوير شود تا آنها را با خود همراه كند. گفتن، خنديدن، شاد بودن، سرخوش بودن، تنها! نبودن، هديه كردن گل به يكديگر و ديدن برنامههاي خوش، تمام تلاش مزدوران براي تصوير كردن اين مدينه فاضله و اتوپياست، غافل از اينكه مردم همين الان نيز، ميگويند و ميخندند(بعد از ديدن سريال مسافران) و شادند و سرخوشند(همينطوري كلا) و به هم گل هديه ميدهند(بهخصوص در روز ولنتاين) و برنامههاي خوش تماشا ميكنند(از جمله جومونگ و 20:30) و دلشان خوش است(چرا كه نباشد؟) و در كل اين تصاوير ذهني براي آنها كاملا آشناست و نيازي به اغتشاش كردن براي رسيدن به اين اهداف ندارند. همكار شدن با آقاي مرجي(يا همان مجري) كنايهاياست از همكاري با آقاي موسوي يا كروبي. به عبارتي ترانهسرا در زمان سرودن ترانه قصد داشته با بهكارگيري لفظ «مجري» تلقين كند كه آقاي موسوي يا كروبي بايد در آينده رئيس قوه «مجريه» شوند، همانترفندي كه آقاي موسوي دقايقي بعد از اتمام رايگيري انجام داد و خود را پيروز انتخابات ناميد تا برگزاركنندكان انتخابات را در رودرواسي(رودربايستي) قرار دهد.
نوشته شده در سه شنبه 6 مرداد1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
اصغر فرهادی کارگردان فیلم درباره نحوه انتخاب موسیقی «درباره الی ..» در گفت و گویی که با امیر پوریا انجام داد توضیحاتی به شرح زیر ارائه کرده است:
« ... داشتم براي موسيقي تيتراژ آخر فيلم، قطعات مختلفي را گوش مي دادم. از اول اين تصميم را داشتم که فقط در تيتراژ آخر موسيقي داشته باشم و راجع به اين قضيه با چند آهنگساز هم مشورت کردم. سي دي هاي زيادي مي گرفتيم و يکي از کارهاي هر شب من اين بود که انبوهي قطعه گوش مي دادم براي انتخاب موسيقي آخر فيلم. يک شب بالاخره به نظرم آمد که يکي از قطعه ها هماني است که مي خواهم. همان حس را مي دهد و مي توانم انتخابش کنم. اصلاً نمي دانستم اسم قطعه چيست، کار کيست و از کجا آمده. به دستيارم گفتم برود و از روي قاب و جلد سي دي ها اسم اين قطعه را پيدا کند و به من بگويد. رفت و خواند و... حدس مي زني اسم اين قطعه چه بوده؟
- حتماً اين هم ربط عجيبي به فيلم داشته. اسم اين قطعه هست «ترانه يي براي الي / Song for Eli»،
- باورکردني نيست! اصلاً. قطعه يي است ساخته يک آهنگساز آلماني به نام آندره يا آندرياس باور که الان روي تيتراژ پاياني فيلم است...»
نوشته شده در دوشنبه 29 تیر1388 توسط مهاجر | لينك ثابت
|
ایوانک
خدایا کفر نمی گویم . پریشانم . چه می خواهی تو از جانم . مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی . خداوندا تو مسئولی . خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است! چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است .